تبليغاتX
.

.

اینم تموم شد
به دلایلی تصمیم گرفتم منتقل شم و  منتقل کنم
به اینجا
خدافظی

پ.ن:www.raintone.blogspot.com

+ نوشته شده در  2009/6/15ساعت 18:13  توسط نگین  | 

تموم شد

مردم رو به زور نمیشه اصلاح کرد

دوستان حتا یک رای مخدوش هم ندادن، آفرین به ملت!

پ.ن: دقیقا هر کاری تونستم کردم
خیلی بیشتر از اونی که باید گذاشتم
تا حالا این جوری تحمل نکرده بودم هیچی رو..
داغون شدم تو تک تک روزایی که گذشت
من هرکاری که شد کردم.....

+ نوشته شده در  2009/6/13ساعت 4:16  توسط نگین  | 

اون پست رو پاکش کردم اما اين رو مي نويسم که کامنت هارو احترام بذارم.
دايي:
صحت اون اخبار رو نمي دونم اما بهم خبر رسيد و عجيبم نيست که جايي نوشته نشه، ما که آزادي بيانمون بي داد مي کنه.
مادر یه معتاد وقتی حرف میزنه میگن بازیگره طرف! کیه که بیاد و ادعا کنه بچم مرده..
بعدم اون جمله آخر
شايد به کام شما خوش نبود و نباشه يا منطقي توش نبينين
من اون رو نوشتم واسه خودم و خودم فهميدمش
يه جورايي يعني اينکه حواسم باشه چي مي نويسم و چرا و لعنت به من اگه بگم اون چيزي رو که نمي تونم..
اينم از جنس چيزايي که مي تونم نبود و شايد همين بود که پاکش کردم
همينه آشوب دروني من که هي شک کردم به چيزي که گفتم و چيزي که بودم و شايد نخواستم..
همينه اينکه من پيدا نکردم اون چيزي که باشم رو و همينه که صدمه زدم به چيزايي که حيف...
همينه که اين قدر قوي شدم که بگم بگذر و راحت مي تونم نبينم ردپاي خودم رو روي گند هاي..
همين ميشه که هي آدم بايد بگذره و انتخاب کنه و هي محدود شه
همينه که من هي مي خوام باور کنم اون چيزي که دارم رو
همش از همين جا شروع ميشه

پ.ن: و ميدوني فرقش چيه؟ فرقش از نفهميدن و غافلانه خنديدن و نا آگاهانه مغرور بودن
تابالا رفتن از نردبونيه که تويي انگيزه اون آخرين پلش
آخرش مجبور نيستي به زور احساس غرور کني
مي فهمي؟

+ نوشته شده در  2009/6/10ساعت 13:34  توسط نگین  | 

 اين

سرود ِ سپاسي ديگر است
سرود ِ ستايشي ديگر:

ستايش ِ دستي که مضراب‌اش نوازشي‌ست
و هر تار ِ جان ِ مرا به سرودي تازه مي‌نوازد [و اين سخن چه
قديمي‌ست!]

دستي که هم‌چون کودکي
 
 گرم است
 
و رقص ِ شکوه‌مندي‌ها را
در کشيده‌گي‌ي ِ سرْانگشتان ِ خويش
ترجمه مي‌کند.
 

آن لبان
 
 از آن پيش‌تر که بگويد
 
 شنيدني‌ست.
 
 
آن دست‌ها
 
 بيش از آن‌که گيرنده باشد
 
 مي‌بخشد.
 
 


آن چشم‌ها
 
 پيش از آن‌که نگاهي باشد
 
 تماشائي‌ست.
 
 
و اين
 
 پاس‌داشت ِ آن سرود ِ بزرگ است
 
 

که ويرانه را
به نبرد ِ با ويراني به پاي مي‌دارد.
 

لبي
دستي و چشمي
قلبي که زيبائي را
در اين گورستان ِ خدايان
 

به سان ِ مذهبي
 
 
 تعليم مي‌کند

پ.ن: چی بگم که کیه جزتو که بدونه و وای به روزی که دونستنش رو نشه که بدونی..
 ثانیه ها لخ لخ می کنن تا برن.. 

+ نوشته شده در  2009/6/1ساعت 1:11  توسط نگین  | 

Sawyer: because Jack.. what's done is done.

Jack: it doesn't have to be that way..


نگاه جک که ادامه میده.. اصلا این سریال...

+ نوشته شده در  2009/5/29ساعت 12:32  توسط نگین  | 

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی...


+ نوشته شده در  2009/5/28ساعت 20:44  توسط بهزاد  | 

دوباره شب بود من یهو دلم خواست که برم و بخونم، نمیدونم فکر کنم چیزی عوض نشده بود اما باورت میشه تا حد مرگ برام ناآشنا بود همه چیش. نمیدونم شاید باید این ترتیب خوندن رو بهم بریزم یا شاید اصلن نرم. آخه راستش من هروقت که میرم و می خونم میگم خوب که چی اما.. بعدش، عین حس فضولیه!
اما اصلن به درک که هرکی میخواد چه طوری زندگی کنه و .. مهم اینه که من میخونم و حس خوبی دارم حتی و گاهی هم بدجوری میخوره تو ذوقم که اه البته!
آخه قبلشم برای nامین بار یه حس گند و مزخرف زد تو ذوقم که بازم اه! ولی میدونی من هنوز راستش خیلی تکلیفم با خودم روشن نیست..
می دونی، در این حده که شاید حتا خودمم نفهمم چرا یهو خوب شدم یه یهو بد.. فقط می تونم حسش کنم. چه برسه به اینکه توجیهش کنم. اما راستش من از تو توقع دارم که بفهمی و میدونم میفهمی چون همیشه فهمیدی اما من از خودم و توقعات ناراحتم که شاید.. اما بازم خوب تو تویی دیگه.. بعد میدونی اگه تو هم نتونی قانعم کنی که چرا و چی شد که دیگه تموم

چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم..
+ نوشته شده در  2009/5/22ساعت 1:32  توسط نگین  | 

راستش.. دوس ندارم این طوری شه. اصلن دوس ندارم
اما خودش میشه
یعنی اینقدر غیر ارادیه که من نمی فهمم کی و کجا
می دونی چند بار شده که یه چیزی.. حالا هرچی.. صرفا یه چیز.. یهو دیگه اونی نبوده که قبلن بود..
عادت کردم بهش
اما این طوری هرچی که یه بار دیده بودم و بهش گفته بودم ایول
همه اون کسایی که روشون حساب باز کرده بودم
همه چیزم رو
از دست میدم
شاید به خاطر اینه که اونام همه چیزشون رو از دست دادن
شاید اونام دیگه چیزی ندارن تا حرفی واسه گفتن داشته باشن
میدونی
فکر کنم این طوری که پیش بره
مطمئن میشیم رویاهامون فقط رویا بودن
یهو میفهمیم شدیم عین همه اونایی که هیچ وقت حسابشونم نمی کردیم
شاید حتی بدتر
چون اونا هیچ وقت نشده بود که کسی رو حساب نکنن
اما راستش
من اصلن پشیمون نیستم
می دونم اصلن خوب نیستا
می دونم همه این حرفارو
اما فکر کنم این تنها چیزیه که تو زندگیم بهش مطمئنم
از تغییر نمی ترسم
اما راستش می دونم امکان پذیر نیست
ما هنوز خیلی منعطفیم
اما این از اون چیزاییه که هیچ وقت عوض نمیشه
انگار تو ذاتمونه
راستش من عاشق این خصوصیتمونم
این طوری که باشه، همیشه، تو بدترین شرایط
میدونم ما یه چیز دیگه ایم..

پ.ن: هنوز هیچی رو از دست ندادیم

 

+ نوشته شده در  2009/5/20ساعت 12:52  توسط نگین  | 

می دونی چیه؟ مشکلتون اینه که دل می بندین!

پ.ن: لعنتی.. همیشه می دونه مشکل کجاس..

+ نوشته شده در  2009/5/17ساعت 20:32  توسط نگین  | 


+ نوشته شده در  2009/5/12ساعت 21:3  توسط بهزاد  | 

ولگردی های سال اول
سگ دو زدن و پروژه های نجوم سال دوم
کلاس های آقای مظلومی و هاشمی سال سوم
در آخر هم کارگاه هنری
گفتنش که نه می شه و نه میگفتم اگه می شد..
تموم شد

پ.ن:
ای دل دیگه بال و پر نداری                   دیگه پیش شدی و خبر نداری

(سحر ف.)

 

+ نوشته شده در  2009/5/11ساعت 16:4  توسط نگین  | 

روا بود که چنين بي حساب دل ببَری...

 

+ نوشته شده در  2009/5/10ساعت 15:32  توسط نگین  | 



صدای قدم هایش

صدای نفس هایش را میکشد

و سکوت صدای قدم هایش را


من و سکوت

و غمی که انتظار نشستن باید

گام هایش را



یا سر ما و قدمش یا لب ما و دهنش...


+ نوشته شده در  2009/5/4ساعت 23:48  توسط بهزاد  | 

چه شرم آوره که تک تک این لحظاتی که منتظرشون بودی
چیزایی که از ته دل شوق یادگرفتنشون رو داشتی
 یا زیر آوار این ثانیه های نکبت دفن بشن
یا خستگی تک تک روزای سنگین گذشته رو
رو شونه هات محکم کنن

دست و پا میزنم زیر همین ثانیه ها
 با گاهی فقط یک خط کتاب
یا حتی چند قطره ای که از تو جوهردونیه اون روان نویسای دوست داشتنی میاد پایین
و یه شکلی به خودش میگیره انگار:"ای مهربانتر از برگ
در بوسه های باران.."
 و برای هزارمین بار انگار باید تورو به خودم یا خومو به تو اثبات کنم:
"آینه نگاهت
پیوند صبح و ساحل.."

همه وجودت رو پر میکنه طنین صدای
"بیرون نمی توان کرد
حتی به روزگاران"
و همه احساست با حرکت دست رو ورق زبر و نه چندان نازک زیرش خالی می شه.


 

+ نوشته شده در  2009/4/23ساعت 17:57  توسط نگین  | 

تو جفای خود بکردی و نه من نمی توانم

که جفا کنم، ولیکن نه تو لایق جفایی

+ نوشته شده در  2009/4/22ساعت 0:56  توسط بهزاد  | 

وسط این هیاهویی که ما خودمون رو توش گم کردیم
هنوزم میشه فراموش کنی کجایی، وقتی یه بیت میخونه و ..
هنوزم میشه بوی خاکو با تموم وجود حس کنی
وقتی وسط اون حیاط آسفالت نشستی و روت آب میریزه
هنوزم میشه گاهی وارد اتاق شد و با شنیدن اون صدای خاطره انگیز تار، غرق شد تو خاطره روزی که شنیدی: این بیدادِ همایونه!
هنورم میشه از ته دلت بخوای و بارون بزنه..

بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد
تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی

+ نوشته شده در  2009/4/19ساعت 15:53  توسط نگین  | 

                                           

بودن و نبودن
فرقش تو همین سال هاییه که یکی یکی بزرگ میشیم

فرقش تو آرزوییه که امسال روز تولدت می کنی تا سال بعد
فرقش تو اینه که وقتی نیستی
هر کسی
چه شبیه و چه متفاوت
برای یه ثانیه هم تو نمیشه
فرقش یه جملس:
شما به روح اعتقاد داری؟

اگه یه روز ازم بپرسی
بهت میگم جز اینکه اعتقاد پیدا کنم راه دیگه ای نذاشتی

آخرشم بهت میگم
پسر! دلم برات تنگ شده! می فهمی یعنی چی؟؟

+ نوشته شده در  2009/4/17ساعت 0:40  توسط نگین  | 

گاه بازگشت

خورشید سرد بود

و می اندیشیدم که تا کجا تاب خواهم آورد

و آنگاه به یاد آوردم

تا اعماق جان

بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمی شود

داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود

دیده عقل مست تو، چرخه چرخ پست تو

گوش طرب به دست تو، بی تو به سر نمی شود

جان ز تو جوش می کند، دل ز تو نوش می کند

عقل خروش می کند، بی تو به سر نمی شود

خمر من و خمار من، باغ من و بهار من

خواب من و قرار من، بی تو به سر نمی شود

جاه و جلال من تویی، ملکت و مال من تویی

آب زلال من تویی، بی تو به سر نمی شود

گاه سوی وفا روی، گاه سوی جفا روی

آن منی کجا روی، بی تو به سر نمی شود

دل بنهند برکنی، توبه کنند بشکنی

این همه خود تو می کنی، بی تو به سر نمی شود

بی تو اگر به سر شدی، زیر جهان زبر شدی

باغ ارم سقر شدی، بی تو به سر نمی شود

خواب مرا ببسته ای، نقش مرا بشسته ای

وز همه ام گسسته ای، بی تو به سر نمی شود

بی تو نه زندگی خوشم، بی تو نه مردگی خوشم

سر ز غم تو چون کشم، بی تو به سر نمی شود

+ نوشته شده در  2009/4/14ساعت 17:15  توسط بهزاد  | 

دیروز دوباره یاد جدولا کردم..
همین طوری گیج و سردرگم از ونک شروع کردم و.. هی می گشتم دنبال یه چیزی اما یهو دیدم ته کردستانم
دوباره از اول
به قول یکی وقتی بود که باید آب می کردم..
تو هر قدم
خودم رو می دیدم که رو این جدولا می دویید
دستش رو شونت بود که نیافته
خودم رو دیدم که گاهی زیر بارون
دیگه کجا و کیش مهم نبود..
خودم رو دیدم که فکرش خالی بود..
این قدر خالی که می تونست تمرکز کنه و رو جدول های منحنی هم بدوئه
این مسیر رو
مثل همه ی مسیرهای دیگه ای که ختم میشن به مدرسه
بار ها و بارها رفتم
هر روزش چه خوشحال و ناراحت
اما هیچ وقت
مثل حالا
فکر نکردم که کاش دو سال پیش..
یا حتی یکی..
و واقعا هیچ وقت این قدر مطمئن نبودم که بی رحمه..
آخر این فکرام
رسیدم به لیلا
رفتیم و سوپراستار رو دیدیم
بگذریم از جنبه های سفارشی فیلم
اما باز یهو خودم رو دیدم که چشماش خیش بود
وقتی گفت دخترم رو میخوام
که کاش می خواست..

ای کاش که جای آرمیدن بودی
ای کاش که جای آرمیدن بودی
ای کاش که جای آرمیدن بودی
ای کاش که جای آرمیدن بودی
ای کاش که جای آرمیدن بودی
ای کاش که جای آرمیدن بودی
ای کاش که جای آرمیدن بودی

یا این ره دور را رسیدن بودی..

+ نوشته شده در  2009/4/10ساعت 13:2  توسط نگین  | 

ای رفته به چوگان قضا همچون گوی       چب میخور و راست میرود هیچ مگوی

14 یا 17یا هرچند روزی که گذشت
مثل همیشه ی مزخرف دنبال اون اتفاقی بودم که نیافتاد
یه حس عذاب وجدانی توش بود که هر روز بیشتر از دیروز
من و تو و گاهی اون بودیم اما
من کجا و تو کجا  و اون..
 هنوزم رد پای همه این مزخرفات تو گذشتس
که کاش ...

زیادن شعر هایی که تو این مدت بیت اول رو ناتموم خوندم و حوصله ای نبود
که بگه بیت بعد چی شد و اصلا این چی بود..

کانکس که تو را فکند اندر تک و پو       او داند و او داند و داند و او

+ نوشته شده در  2009/4/3ساعت 18:19  توسط نگین  | 

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...

آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای

 

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور


نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی..

-مهدی اخوان ثالث-

 

+ نوشته شده در  2009/3/26ساعت 18:18  توسط نگین  | 

                                 گفتم از ورطه عشقت به صبوری به درآیم

                  بازمیبینم و دریا نه پدیدست کرانش

+ نوشته شده در  2009/3/20ساعت 17:48  توسط بهزاد  | 


خاتمی را با همین اخلاق مداریش
خاتمی را با همین تفکر جمعیش
خاتمی را با همین بزرگواریش
خاتمی را با همین انسان محوریش
دوست دارم
سید محمد خاتمی از ادامه فعالیت انتخاباتی انصراف داد
اما آنچه خاتمی نمیتواند از آن انصراف دهد
علاقه قلبی ملت ایران به او
و محبوبیت تاریخی تا هزاران سال دیگر است
انصراف خاتمی، نه یک شکست برای جنبش اصلاحی ایران
که پاسداشت دوباره اخلاق در زمانه بی اخلاقی است
خاتمی را با همه "تدبیر"ها و "تردید"هایش دوست دارم
سید مهربان ما
خدا نگهدار تو
+ نوشته شده در  2009/3/17ساعت 1:19  توسط بهزاد  | 

 

فریاد
می میرد آرام
سکوت
پژواک هر گام
دنیایی که رفت
هجوم حسرت
تا پایان خاکستر..

دیروز  تاریکی بود و او
سرشار در شوق جست و جو
روشن کرد آتش
تا بیند راهش
سوزنده است اما..

آتش
مشعل روشنی خواهش
در شعله دیده هایش را
پیش رویش می سوزاند
انگار
پایان ندارد این کابوس
می سپارد وجودش را
به چنگ خاکستر ها
صدایی اما..

آواز
او را می خواند
وجودش را می لرزاند
از ترس تکرار
از بند دیروز
رهاند او را
جادوی آوااز..

ققنوس  سر مست و گرم از آوازش
بر تن تب دار هیزم
می زند بال بی قراری
آتش
می پیچد سرخ و خیزد سبز
جان گیرد از رقص و رازش
در اوج شور و غوغایش
فرو می خوابد..

***

ناگاه
از دل آتش خفته
می تپد نبض بیداری
ققنوسی تازه می خیزد
طنین
تابان بال او
تا راز آتش دیگر
در دنیای خاکستر پوش
هستی رویاند..


خودمون گفتیییییم! خودمون!! تصمیم گرفتیم شروع کنیم و بعد از اون همه زحمت، همه روزهایی که شب ها تا ۷ به زور میموندیم مدرسه و حتی شب های خر که دیگه تا ۱۲ و اون شب آخر که دیگه تا صبح! و کارگاه هنری هم مثل کارگاه علوم از همه بهتر بود و عالی تر از همه سرود ملی!! بعد از رهبری کردن ها دلم می خواست از اون بالا بپرم وسط بچه ها! با تمام قدرت می دویدم که برسم به دور دوم!
چه قدر با هم یکی شدیم یهو!

کرانی ندارد بیابان ما.. قراری ندارد دل و جان ما....!

+ نوشته شده در  2009/3/15ساعت 11:16  توسط نگین  | 

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟
طاقت بار فراق این همه ایامم نیست

خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد
سر مویی به غلط در همه اندامم نیست

میل آن دانه خالم نظری بیش نبود
چون بدیدم ره بیرون شدن از دامم نیست

شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن
بامدادت که نبینم طمع شامم نیست

چشم از آن روز که برکردم و رویت دیدم
به همین دیده سر دیدن اقوامم نیست

نازنینا مکن آن جور که کافر نکند
ور جهودی بکنم بهره در اسلامم نیست

گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف
من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست

نه به زرق آمده‌ام تا به ملامت بروم
بندگی لازم اگر عزت و اکرامم نیست

به خدا و به سراپای تو کز دوستیت
خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست

دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی
به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست

سعدیا نامتناسب حیوانی باشد
هر که گوید که دلم هست و دلارامم نیست
+ نوشته شده در  2009/3/14ساعت 23:2  توسط بهزاد  | 

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب

پ.ن: نمی دونین چه قدر عالیه که.. اصل آوازه..!
+ نوشته شده در  2009/3/7ساعت 15:58  توسط نگین  | 

امروز دومین همایش پویش بود
فوق العاده!
همه اش!
اول که نتونستم تو برم!
ولی بعد رفتم!
همه سخنرانی ها خوب بود
ولی راستشو بخواید، همه اش یه بهانه بود
برای پرتقال!

من و بهزاد و لیلا و ثمین و حسن و مرسده و..! جماعتی بودن!
خیلی خوب شروع شد! کلی سرود های ملی و....!
بهزاد که نرسید و چه طوری قاچاقی اومد تو و ..!
ولی واقعا عالی بود!
افتخار می کردم به آدم هایی که بدون خود سانسوری حرف میزدن و...!
وقتی امیرکبیری ها رو می دیدم و عکس هاشون و.....
آخرش که عکس های آقای خاتمی بود و فیلم سخنرانی و...
و آخر آخر که پیامشون واسه پویشگرها رو خوندن....!
عالی بود..!
همه چیزش با اون مرغ سحر آخرش!

پ.ن: اینم یه نوشته از بهزاده راجع به آقای خاتمی که خیلی عالی نوشته شده.

+ نوشته شده در  2009/3/1ساعت 21:10  توسط نگین و بهزاد  | 


کلاس- روز- تو جای

نگین: پوری!...پوری!
بچه ها: هی پوری! نگین..
پوری بر می گردد.
نگین: تو تئاتر بازی می کنی؟ (دقیقا D:)
پوری: ولمون کن بابا..! سر پیری و معرکه گیری؟!

P.N:
To be or not to be,
that is the question!!

+ نوشته شده در  2009/2/23ساعت 0:30  توسط نگین  | 

رفتیم دامغان دیگه..!
یه کم مثل قبل، مثل اون وقتایی که دوست واقعی بودیم..!
پر از خنده و شادی و آهنگ و رقص و..!

پ.ن: واای! واای! اگه بری می میرم!!
+ نوشته شده در  2009/2/21ساعت 1:13  توسط نگین  | 

کجا بود آن جهان
که کنون به خاطره‌ام راه بربسته است؟
آتش‌بازی بي‌دريغ ِ شادی و سرشاری
در نُه‌توهای بي‌روزن ِ آن فقر ِ صادق.

قصری از آن دست پُرنگار و به‌آئين  

 

که تنها
سر پناهکي بود و  
  بوريايي و  
  بس.

کجا شد آن تنعم ِ بي‌اسباب و خواسته؟
کي گذشت و کجا  
آن وقعه‌ی ناباور
که نان‌پاره‌ی ما برده‌گان ِ گردن‌کش را  
نان‌خورشي نبود
چرا که لئامت ِ هر وعده‌ی گَمِج
بي‌نيازی هفته‌يي بود

که گاه به ماهي مي‌کشيد و

 
  گاه
دزدانه
  از مرزهای خاطره  
  مي‌گريخت،

و ما را
حضور ِ ما
کفايت بود؟
دودی که از اجاق ِ کلبه بر نمي‌آمد
نه نشانه‌ی خاموشي‌ ديگ‌دان

که تاراندن ِ شورچشمان را  
  کَلَکي بود  
  پنداری.

تن از سرمستي جان تغذيه مي‌کرد
چنان که پروانه از طراوت ِ گُل.

و ما دو  
  دست در انبان ِ جادويي شاه‌سليمان

بي‌تاب‌ترين ِ گرسنه‌گان را

در خوانچه‌های رنگين‌کمان  
  ضيافت مي‌کرديم.

هنوز آسمان از انعکاس ِ هلهله‌ی ستايش ِ ما  
  (که بي‌ادعاتر کسان‌ايم)

سنگين است.
اين آتشبازی بي‌دريغ
چراغان ِ حُرمت ِ کيست؟
ليکن خدای را
با من بگوی کجا شد آن قصر ِ پُرنگار ِ به‌آئين

که کنون  
  مرا  
  زندان ِ زنده‌بيزاری‌ست

و هر صبح و شام‌ام

در ويرانه‌هايش  
  به رگ‌بار ِ نفرت مي‌بندند.

کجايي تو؟
که‌ام من؟
و جغرافيای ما
کجاست؟

شاملو

پ.ن:
زندگی ما
و روز هایی که می گذرن
هر چند تلخ تلخ تلخ
هر چند سرد سرد سرد
بی نهایت ارزشمنده
حتا بیشتر از ارزش همیشه خندیدن..

+ نوشته شده در  2009/2/18ساعت 18:18  توسط نگین  |